آخرين مطالب
پيوندهاي روزانه
دانلود رمان همکلاسی دوست داشتنی

دانلود رمان همکلاسی دوست داشتنی

نام رمان : همکلاسی دوست داشتنی

نویسنده : نیلوفرناز (مریم.ع) کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۵٫۱ (پی دی اف) – ۰٫۴ (پرنیان) – ۱٫۰ (کتابچه) – ۰٫۴ (ePub) – اندروید ۰٫۹ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۴۹۵

خلاصه داستان :
مهسا دانشجوی رشته ی مهندسی شیمی است که همکلاسی اش علیرضا از او خوشش می آید، ولی مهسا که به خاطر طلاق قریب الوقوع پدر و مادرش فکرش درگیر است سعی در دوری از علیرضا دارد.
علیرضا که متوجه طلاق پدر و مادر مهسا و امکان رفتن مادرش از ایران را دارد موضوع خواستگاری از او را مطرح می کند که با مخالفت مهسا روبرو می شود…


قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از daughter عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

قسمتی از متن رمان :
- به جای پرمنگنات توی این چی ریختی؟!
مهسا به علیرضا نگاه کرد ومتعجب گفت: پرمنگنات؟! و به محلول او نگاه کرد، صورتی بود ، به محلول نازنین نگاه کرد، برای او هم صورتی بود، برای همه صورتی بود غیراز او که سبز لجنی بود. اگر استاد محلولش را می دید احتمالا یک صفر بزرگ برای این جلسه اش می گذاشت.
آهی کشید و خود را روی صندلی انداخت و زیرلب گفت: بدبخت شدم!
اصلا حوصله نداشت، از صبح تا به حال سرپا ایستاده بود و حالا محلولش اینگونه شده بود.تمرکز نداشت، حتی نمی دانست کدام ماده را اشتباه ریخته است فقط به یاد نمی آورد که از پرمنگنات استفاده کرده باشد. به طرف وسایلش رفت و جزوه اش را در کیفش گذاشت و مانتوی آزمایشگاهش را در آورد، عاطفه به طرفش رفت و متعجب پرسید: معلومه کجا داری میری؟! استاد الان میاد!
- می خواد بیاد شاهکار منو ببینه؟! محلولمو ببین! اون که به من صفر میده چه باشم چه نباشم، پس بهتره نباشم که حداقل سرم داد بیداد نکنه ! وکیفش را روی دوشش انداخت و از آزمایشگاه خارج شد. تمام فکرش پیش پدر و مادرش بود. امروز نوبت محضر برای گرفتن طلاق از هم داشتند. چند سالی بود که با هم دعوا می کردند و این سال آخر تصمیم به جدایی گرفته بودند. نمی دانست بعد از جدایی آنها باید چه کند. مادرش خیال داشت به اتریش پیش خواهرش برود. اصل دعوای پدر و مادرش هم سر رفتن یا نرفتن به خارج از کشور بود. پدرش ایران را دوست داشت، همه کار و زندگیش هم در اینجا بود. خودش هم ایران را دوست داشت، بر خلاف خواهرش مهشید که او هم می خواست با مادر برود. از بوفه لیوان چای گرفت وروی صندلی نشست. مبایلش به صدا در آمد، به صفحه آن چشم دوخت، مادرش بود.
- سلام
- سلام عزیزم، خوبی؟
- آره
- همه چی تموم شد، دیگه آزاد شدم، از فردا باید برم دنبال کارا! البته به خاطر دعوت نامه ای که خالت فرستاده خیلی زود کارامون پیش رفته ،کارای سرمایه گذاری توی یه شرکتم واسمون انجام داده، فقط اول باید ویزای سه ماهه بگیریم تا بعد اقامت دائم!
- اما مامان من دانشگاه دارم.
- دانشگاهِ اینجا رو ول کن، وقتی رفتیم خودم اونجا برات از یه دانشگاه خوب پذیرش می گیرم.


دانلود رمان | دانلود کتاب
آنلاين : 2
بازديد امروز : 56
بازديد ديروز : 4
بازديد هفته گذشته : 60
بازديد ماه گذشته : 594
بازديد سال گذشته : 59650
کل بازديد : 90566
تعداد کل مطالب : 3289
تعداد کل نظرات : 0
ساخت وبلاگ رایگان تور روسیه بلیط هواپیما بلیط هواپیما تدریس خصوصی زبان انگلیسی هوشمند سازی ساختمان خانه هوشمند
بستن تبلیغات [X]